dirty girl

دختری آلوده به بازی سرنوشت ...

دیشب خیلی بد بود..

دلم میخواد بزنم یکیرو ب آرزوش برسونم...

بزنم بکشمش ک دیگه نه منو دق بده نه خودشو..

آخه لعنتی..

ما با 1 دونش فک میکردیم میمیریم..آخه تو 8 تا!!!!

خیلی بدی...

خیلی اذیتم میکنی...

باو بیخیال شو دیگه...

ینی انقد سخته دوری کردن از آلات(!)خودکشی؟؟؟؟

+ی بار دیگه دس بهشون بزن ببین چ بلایی سر خودم میارم

نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1391برچسب:,ساعت 15:51 توسط jennifer| |

 يعني ميشود روزي برسد كه بيايي مرا در آغوش بگيري

بخواهم گله كنم . . . بگويي هييييييييسسس همه كابوس ها

تمام شد ميخواهم امشب تا صبح ديوانه ات كنم؟

+میشه واقعا؟

نوشته شده در دو شنبه 23 مرداد 1391برچسب:,ساعت 12:47 توسط jennifer| |

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو چ میفهمی...

حال روز کسی رو....

ک دیگه هیـــــــــــــــــــــــــچ نگــــــــــــــاهی

دلشو نمیلرزونه؟؟؟

+چ میدونی ها؟؟؟ها؟

نوشته شده در دو شنبه 23 مرداد 1391برچسب:,ساعت 12:42 توسط jennifer| |

یادته پریشبو؟

ک بهم گفتی دیگ بهت اس ندم؟

یادته گفتی نمیخوای دیگ شمارمو ببینی...؟

اینو یادت نیس ولی تا نزدیکای صب داشتم گریه میکردم..

از اون طرف...

دیشبو یادته؟

ک دستمو گذاشتی رو قلبت و گفتی:

میدونستی این داره وا3 تو میزنه؟

شاید اگ دیشب اون چیزا رو بهم نمیگفتی..

من الان اینجا نبودم...

نمیدونم..

نمیدونم از دمدمی بودنت ناراحت باشم..

یا از اینکه دوسم داری خوشحال..

روشنم کن خواهشا!!!

نوشته شده در دو شنبه 23 مرداد 1391برچسب:,ساعت 11:58 توسط jennifer| |

همیشه در حالی که...

یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده!

یه عالمه اشک توی چشماته!

یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده...

باید بگی : خب... خدافظ ...!

نوشته شده در پنج شنبه 19 مرداد 1391برچسب:,ساعت 15:36 توسط jennifer| |

نوشته شده در پنج شنبه 19 مرداد 1391برچسب:,ساعت 15:23 توسط jennifer| |

 

[تصویر: czpmv4kcsj1blykq8ub.jpg]
گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ، که تو رو فقط و فقط واسه خودت
 
بخواد...که وقتی تو
 
اوج تنهایی هستی ، با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش ! هستی !؟

 

 
 
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
 
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
 
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و
 
حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه
 
ترین گوشه
 
ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید

 

 

 


 

نوشته شده در چهار شنبه 18 مرداد 1391برچسب:,ساعت 13:50 توسط jennifer| |

خدایا وقت داری یه روز عصر بیای پایین؟

میخوام ببرم تو زمینت یه دور بزنی!

شاید نظرت عوض شد و موقع برگشت ما رو هم با خودت بردی!

نوشته شده در چهار شنبه 18 مرداد 1391برچسب:,ساعت 13:45 توسط jennifer| |

مرد باش
زمین به مرد بودنت نیاز داره ....
مرد باش . مردونه حرف بزن . مردونه بخند . مردونه عشق بورز ...
مردونه گریه کن ، مردونه ببخش ...
مرد باش ، نه فقط باجسمت ،
بانگاهت ، با احساست ، با آغوشت ...
مردباش و هیچوقت نامردی نکن
"مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده مرد باش"

نوشته شده در چهار شنبه 18 مرداد 1391برچسب:,ساعت 13:43 توسط jennifer| |

 

گریــــــه شاید زبان ضعـــف باشد

شاید کودکــانه ..شاید بی غــرور …

اما هر وقت گونه هــــایم خیس می شـــود

می فهمــــم نه ضعیفم ..نه کودکم.. بلکه پر از احساســـم …

نوشته شده در چهار شنبه 18 مرداد 1391برچسب:,ساعت 13:35 توسط jennifer| |

بعضیا ک خیلی مخاطب خاصن باید بدونن..

ک این پگاه اون پگاه قبلی نیس..

این یکی ب جای اینکه گریه کنه..

میزنه شقه میکنه هر کیو ک بخواد گه بخوره!!!!

+جرات داری دس ب اون قرصای لعنتی بزن..

++ا خو لعنتیا همدردی کنین خو...من ترک کردم شما چرا گیر میدین ب قرص؟

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:,ساعت 19:46 توسط jennifer| |

قشنگترین لحظه ی دنیا وقتیه ک اونی ک عاشقشی...

صدات کنه فرشتم...

و تو با اینکه چشات خیسه و دلت گرفته..

از ته دلت....

و بی صدا..

بگی:

جاااااانم؟؟؟:(:

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:,ساعت 19:12 توسط jennifer| |

خدایا.......

هیچ تنهاییو اونقدر تنها نکن...

ک ب هر بی لیاقتی بگه..

عشقم...

+میدونم لیاقتشو داری...امیدوارم ایندفعه احساسم درست بگه:)

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:,ساعت 19:5 توسط jennifer| |

دلتنگی همون مکثیه ک رو اسمش میکنی وقتی شماره های گوشیتو میای پایین....:(

+ببخشید میدونم عکسش ربطی ب موضوع نداره:دی

++یعنی این حسیه ک هر شب دارما!!!

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:,ساعت 19:0 توسط jennifer| |

نشانی ام را اگر خواستی....

همینجـــــــــــــــــــاست....

پشت مانیتوری که نمیتواند تورا ب من برساند....

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:,ساعت 18:51 توسط jennifer| |

اونایی ک تو خیابون راه میرن و یهو با خودشون میخندن..

آدمایی ان ک با خاطراتشون زندن!!!!

دیوونه نیستن...

فقط خستن!!!

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:,ساعت 18:39 توسط jennifer| |

بعضی وقتا آدما ی کاری میکنن...

دیگه نمیتونی دوسشون داشته باشی...

اما عجییییییییب....

دلت وا3 دوس داشتنشون تنگ میشه...

+دیدم ک میگما!!!!

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:,ساعت 18:4 توسط jennifer| |

 

این پسرایی که همیشه ته ریش دارن

اینایی که هیچوقت موهاشون بلند نیست

اینایی که صداشون مردونست

اینایی که وقتی ازشون جدا میشی تا یک ساعت دستات بوی عطرشونو میده

اینایی که وقتی کنارت نشستن بهت اس ام اس میدن میگن دوست دارم

اینایی که وقتی ازت دلخورن حرف نمیزنن دوس داری محکم بغلشون کنی

اینایی که موقع شب بخیرگفتن میگن مال خودمی

اینایی که دستاشونو باید با دو تا دستت بگیری

همونایی که وقتی عصبانی میشی وداد میزنی

آروم بغلت میکنن ومیگن دوست دارم با عشق حلش میکنیم

اینایی که وقتی مریضی با چشم خودت میبینی که بخاطرکسلی تو کسلن

اینایی که توی هیچ شرایطی تنهات نمیزارن

اینایی که همیشه نگرانتن و همیشه آخرحرفاشون بهت میگن مواظب خودت باش

اینا خیلی محترمن قدرشونو بدونید

درست مثل عشق من که بهترینه وباهمه مشکلاتی که داره همیشه وهمه وقت حواسش به من هست ونگرانمه

عاشقتم عزیزم توبهترینی

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:,ساعت 15:53 توسط jennifer| |

ب مامانم میگم ک از خانم دبیری پرسیدم ک برم این کلاس گیتاره ک نزدیکه خونمونه یا نه؟

اونم گفت اره عزیزم حتما برو...

بعد مامانم میگه حالا ی کاری نکنی پشیمون شه بگه چ کاری کردم شمارمو دادم ب این بچه!!

واقعا ناراحتین خانم دبیری:بغض؟

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:,ساعت 15:36 توسط jennifer| |

دل شكــــــــسته اي كنارپنجره ســــــيگارميكشيد.......

خسته بود..........

آنقدرخسته كه يادش رفت بــــــــعدازآخــــــــــرين پك ســــــيـگاررابه پايين پرت كند...........

نه خودش را......

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:,ساعت 13:5 توسط jennifer| |

گاه دلتنگ میشوم

دلتنگتر از همه دلتنگی ها

گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم

و باختن ها و صدای شکستن را

نمیدانم من کدام امید را نا امید کردم

و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگم؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:,ساعت 13:2 توسط jennifer| |

قول دادم..

انقد بی توجه باشم...

ب همه چی..

ک همه فراموشم کنن!!!

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391برچسب:,ساعت 12:45 توسط jennifer| |


Power By: LoxBlog.Com